بازگشت
چند ماه پر از تغییر را با سختجانی پشت سر گذاشتن و ماهها و روزهای بسیار نامشخص را پیش رو داشتن، حال خوبی نیست اما به ثمرات این حال که نگاه میکنم دلگرم میشوم.
گم شدن چند ماهۀ کلید وبلاگم، مرا از فعالیت در فضای اینترنت دور نکرد اما به بلاگفا و بیتوجهیاش بسیار گلهمند ساخت. به هر حال آن کلید را به دست آوردم اما از آنجا که آرشیو کاملتری در آن سو دارم باید از این خانۀ موقت، که این چند ماه در آن فعالیتم را ادامه دادم، به همان خانۀ قدیمی برگردم.
بارها برای ادامه این کار بیانگیزه شدم و هربار دوستی، از سر مهر، به یادم آورد که قلم مقدس است و اگر توانی، حتی اندک، برای نوشتن هست باید نوشت. من هم به یاد آوردم:
هنوز میل به پروانگی درونم هست
هنوز قدرت دیوانگی، جنونم، هست
...
...

چشمگی
"حالا تو" در بلاگفا هم به روز شد
نه خوابم میبرد نه میبرد مرگم به بیداری
به این حال معلق تا کیام بیدار میداری
فقط یک پنجره کافیست تا خورشید برگردد
به این شبهای سیمانی و ساعتهای دیواری
هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی،
نفس بفرست! مُردم آه! از این آهِ تکراری
برایم چشمگی کن تشنگی را از لبم بردار
بجوش آنگاه شعری باش ــ رودی جاودانجاری ــ
نه تقویم و نه تاریخ و ... زمان یک برگ یک برگ است
زمین یک فصل یک فصل است با آیندۀ تاری ...
که خواهد برد با هر فصل ما را رو به خواب مرگ
که خواهد برد با هر مرگ ما را رو به بیداری
گذاشتن این غزل، در این روزها، روی وبلاگی که مدتهاست دارد لنگلنگان قدم برمیدارد، شاید چندان مناسب نباشد، اما پس از گفتگوی تلفنی کوتاه، روز گذشته، با دوستی که نظر و امرشون برایم بسیار محترم است، شعری را که مدتها پیش سروده و کنار گذاشته بودم، از سر تهیدستی، روی صفحه میگذارم.

مرزی اگر دارم به چشمت میشود محدود*
مخواه بشکنم آن عهد را به این غزل، اما
سکوت میشکند میرسم همین که به دریا
سکون به مرگ میانجامد و رکود به برکه
مرا به زندگی آورده است، عشق، به دنیا
نه، مرزهای زمین را نمیشناسم از این پس
خوشم که رودم و پایین، خوشم که ابرم و بالا
خوشم ـ اگرچه در این دره سنگلاخ بریدم ـ
به رنج ِ کندن امروز و گنج وصل تو فردا
خودم به موج بدل میشوم، به آب، به ماهی
قدم قدم که به امواج میدهم تن خود را
مرا ببر، ببر آن سو که بیکران ِ دو آبی
رسیدهاند به هم، مثل واقعیت و رویا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* جفرافیای عشق را بشناس کز هر سو
مرزی اگر دارم به چشمت میشود محدود / حسین منزوی

...
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
مثل کودکی نوپا از دو گام میخندی
بیدوام میگریی، بیدوام میخندی
دلخوشی به اسبابی کودکانه و رنگین
درد نان نداری از شوق نام میخندی
ذم شبه مدح است این، ذم مرد بیدرد است
مدح و ذم چه میدانی، از کدام میخندی؟
با خودت میاندیشی که بزرگ یعنی این
پس همین که میگیری انتقام، میخندی
با خودت میاندیشی که بزرگ یعنی این
دست هر که بر سینه، شد سلام، میخندی
اخم میکنی وقتی ناشناس میمانی
از سپاس و تقدیر و احترام میخندی
نقش عشق را بازی میکنی و معلوم است
بس که خام میگریی، بس که خام میخندی

شعر
من دچار رخوت نزادنم،
یا جنین شعر مرده در تنم؟
دردها دگر به سر نمیرسند
حرف هست و هیچ دم نمیزنم
بس که بغض کردهام پس از سکوت
یا سکوت کردهام که نشکنم
شعر گفتهام، ولی نخواندهام
لب مدد نمیکند به خواندنم
شعر گفتهام، ولی برای خود؛
واژه واژه اشک روی دامنم
گوش کن، نگاه کن، بفهمشان
با تو اند کودکان الکنم
عهد بستهام سکوت سر دهم
عهد بستهام که عهد نشکنم
جان بخواه! میدهم هزار بار
چون که مرد عشق نیستم، زنم.*
*با تشکر از مینو به خاطر آنچه او می داند و من...

انســـــــــــــــان!
نقدی بر شیخ صنعان و راه شکفتن انسان
شما هم بخوانید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و ابیاتی از مثنوی علی معلم دامغانی را:
...
من از نهایت ابهام جاده میآیم
هزار فرسخ سنگین پیاده میآیم
هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر
دو دست خارگزیده، دو پای در زنجیر
هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سنگ
نه همرکاب، نه مرکب، نه ایستا، نه درنگ
هزار فرسخ سنگین سلوک بیانجام
هزار فرسخ سنگین فتوح بیفرجام
تو رهروی، تو رهایی، تو جاده دانی چیست
هزار فرسخ سنگین پیاده دانی چیست
تو رنج بعد طلوع و غروب میفهمی
تو از کویر گذشتی، تو خوب میفهمی
تو زخم خاره و خار ستوه میدانی
تو روح دلشکن سنگ و کوه میدانی
تو را ز غربت دلگیر جادهها خبر است
تو را اگرچه سوار از پیادهها خبر است
من از نهایت ابهام جاده میآیم
هزار فرسخ سنگین پیاده میآیم
هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سخت
نه رودخانه، نه جنگل، نه چشمه و نه درخت
هزار فرسخ سنگین شک و شکوه بههم
هزار فرسخ سنگین کویر و کوه بههم
هزار فرسخ سنگین میان وحشت و بیم
به هر گریوه حرونی حرامزاده مقیم
هزار فرسخ سنگین حرامیان در کار
تمامشیوه و پرفن، جریده رو، هشیار
هزار فرسخ سنگین حدیث سنگ و سبو
تو از کویر گذشتی، نگار من تو بگو
کویر و وای کویرا چه حیرتیست تو را
به هیچ دل نسپاری چه غیرتیست تو را
به قعر شب به ره پیچ پیچ میمانی
به وهم محض، به حیرت، به هیچ میمانی
اگرچه خار عدم در نفس شکسته تو را
وجود همچو غباری به رخ نشسته تو را
وجودی و نه وجودی عدم دقیقتر است
عدم نهای و وجودت شکی عمیقتر است
به هست و بود نه پس را نه پیش را مانی
نمود محض وجودی تو خویش را مانی
چه حالتیست سخن پیچ پیچ میگویم
هزار گفتنیام هست و هیچ میگویم
چه بیم فهم کس و درک ناکس است مرا
کویر عین کویر است این بس است مرا
من از کویر میآیم، کویر خاموشیست
کویر از همه جز عاشقی فراموشیست
...

...
خدای کوچکی بودی
میشناسمت
خودم بزرگت کردم
حالا رهایت میکنم.
چنگ بزن مرگِ تن! تار بتن بر تنم!
خستهام از بس قفس میدَرَم و میتنم
خستهام از بس نفس... خستهام از بس هوس...
این چه هواییست پس؟! بال در آن میزنم
چنگ بزن! پا بکوب! کودک شو! گریه کن!
دستِ طلب پس مکش، مرگ من، از دامنم
خطها را نقطه کن! خاک پرستم بخواه!
کلّ مرا جزء کن! بت شدهام، بشکنم!
کم کن از این انتظار! این همه سال احتضار!
ثانیهای ممتد است لحظۀ جان کندنم
بال مرا پس بده، رشد مرا پس بگیر
برگردان سوی او باز از آن روزنم
عریان کن تا به جز خاک نبینی مرا
بوسه بزن تا شود باغچه پیراهنم
زمستان ٨٧

انجمن ادبی زنان
موضوع انجمنهای ادبی، در شمارۀ ۶٧ و ۶٨ فصلنامۀ تخصصی شعر مرور شد.
نگاه ویژه به انجمنهای ادبی از گذشته تا حال و بررسی جنبی میزان تاثیرگذاری این جلسات بر ادبیات، طرح خوبی بود تا ضمن بازنگری، معرفی این انجمنها نیز صورت پذیرد. چه بسا انجمنهای فعال، به این بهانه، بر کارنامۀ خود مروری نیز کرده باشند و به نقاط قوت و احتمالاً ضعفها توجه بیشتری نشان دهند.
انجمن ادبی زنان در شمارۀ ۶٨ این فصلنامه، در زمستان ٨٨، بررسی شد و در حاشیۀ معرفی این انجمنها، به امکان و ضرورت تاسیس و فعالیت آن نیز نیمنگاهی شد.
این مطلب را، که تلاشی مختصر و در حد بضاعتم بوده است، میتوانید در صفحۀ ۵١ فصلنامه بخوانید.
شاید به مناسبت شعر زنان، شاید هم به مناسبت اردیبهشتی که رفت و اولین سالروز تولد شعر عود بود و شاید برای اینکه از آن عود حتی رایحهای نیز برای دلخوش کردن مشام جان باقی نمانده است، یک بار دیگر ضمن پوزش از دوستانی که قبلا این شعر را خوانده یا در جلساتی از من شنیدهاند، آن را در این صفحه میآورم.
عود
پلهها یک یک، پایین، پایین
شهر را ریخته در زیر زمین
پنجره باز به عکسی رنگین
میدود این سوی آن، آن سوی این
ایستگاه است ولی نیست یقین
سر بجنبانی رفته ست قطار
خط در این نقطه به پایان آمد
سقفها طی شد و باران آمد
آسمان کم کم عریان آمد
توبه بشکن که بهاران آمد
بازکن باز! که مهمان آمد
فصل دریاست، قشنگ است کنار
چشمه میجوشد و من میجوشم
رخت باران به تنم میپوشم
تشنه ـ تر، آب و هوا مینوشم
هم پر از شعرم، هم خاموشم
نیست جز آتش و آب آغوشم،
ماه روییدن گلهای انار
پرده از پنجره آویخته است
این الک رقصکنان بیخته است،
ماه را و به تنم ریخته است
روی تختم بههم آمیخته است،
زن و مهتاب، که انگیخته است،
پادشاهی که تویی را به شکار
عود میسوزد و میسوزم باز
عالمی ساکن و من در پرواز
کوکِ کوکم، بنوازم، بنواز!
زمزمه بس کن و سر کن آواز
نفست تند! دمت گرم! بتاز!
تن نپوشاندهام از باد بهار
***
چند خط رفته و من جا ماندم
بازهم محو تماشا ماندم
حل شد انسان و معما ماندم
بین جمعیت تنها ماندم
خواستم گم شوم اما ماندم
خانهام گم شده در گندمزار
ششم اردیبهشت ١٣٨٨

بی نشان
سخت است بخواهی بنویسی نتوانی
یا این که بدانی که از او هیچ ندانی
هر واژه که در ذهن بیاید نپذیری
دستت به قلم باشد و بیحرف بمانی
...
ژرف است معانی تو، میماند انسان
تا شرح کند این همه را با چه بیانی
کوتاهترین سوره و کوتاهی عمرت
آیینۀ تسخیر زمان است به آنی
راه است که میماند و نام است که ماندهست
حتی اگر از مدفن تو هیچ نشانی

نمیشود به فراموشیات سپرد و گذشت*
مرگ
رو به روی او
رو به چشمهای او
ایستاد
او
مثل آینه
مرگ را به مرگ داد
کوهکن
با تمام حنجره
روبه روی کوه
نعره زد:
هرچه باد باد باد باد باد ...
عشق
تیشه را بلند کرد
عشق تیشه را فرونشاند
تیشه غرق خون،
روی صخره اوفتاد.
١١/٨/٨۶
اردیبهشت که میآید، اردیبهشت که قدم به قدم گسترده میشود در سطح شهر تازه از خواب زمستانی بیدار شده، توتهای شیرین که پیاده میشوند از شاخهسواری زودگذر خود و کف پیادهروها، زیر پای عابران عجول تمام شیرینی خود را به هدر میدهند، اردیبهشت که با هزار نشان پرطراوت از گردهافشانی میگوید؛ یادش زندهتر از پیش در جان شعرزدگان و عاشقپیشگان میجوشد.
اگر درک عمیقی از مرگ، زندگی و عشق داشته باشیم و شعر خوب را نیز خوب بشناسیم، محال است اردیبهشت ما را به یاد حسین منزوی نیندازد.
امروز دوست دارم غزلی از او را بنویسم که سالهای پایانی دهه شصت ــ که سالهای آغاز نگاه عاشقانهتر من به دنیا بود ــ آن را با صدای مرحوم رضوی سروستانی از رسانهها میشنیدم و بی آنکه بدانم شاعرش کیست آنچنان بر جانم مینشست که اثرش تا امروز تازه و باقی ست:
در به سماع آمده است از خبر آمدنت
خانه غزلخوان شده از زمزمۀ در زدنت
خانۀ بیجان ز تو جان یافته، جانا نه عجب
گر همه من جان بشوم بر اثر آمدنت
حافظ شیراز مگر وصف جمال تو کند
وصف نیارست یقین ورنه غزلهای منت
یا تو خود ای جان غزل! ای همه دیوان غزل!
لب بگشایی که سخن وام کنم از دهنت
از همه شیریندهنان، وز همه شیرینسخنان
جز تو کسی نیست شکر، هم دهنت، هم سخنت
بی که فراقت ببرد روشنی از چشم تنم
یوسف من! چشم دلم باز کن از پیرهنت
عشق پی بستن من، بستن جان و تن من
بافته زنجیری از آن زلف شکن در شکنت
آینهای شد غزلم ـ آینۀ کوچک تو ـ
خیز و در این آینه بین، جلوهای از خویشتنت
*عنوان، مصرعی ست از حسین منزوی.
.
( در بخش "پیام های دیگران" هشت غزل از حسین منزوی بخوانید)

از چشمه تا دریا
هم دوست دارم، هم نمیخواهم، هم میتوانم هم نه ... پس تا کی؟
تا کی جهانم برزخی باشد؟ ــ اردیبهشتی گم شده در دی؟
تصویرسازی، واژه بازی، نه ... شعری که از ناگاه میجوشد،
عشقی شبیه چشمه میخواهد؛ جاری، زلال، آرام، پی در پی
آن گاه از سرچشمه تا دریا، تا ابر، تا باران... زمین گرد است
تا هفت بار این راه خواهد شد، هر بار با تکرار باران، طی
هم دوست دارم هم نمیخواهم، این هم چنین و هم چنان، جنگیست،
که گرچه شیرینیش دلچسب است، اما به تلخی میرسد در پی
این جنگ خونین، جمع اضداد است، در من محالی دائمی برپاست
هر روز مرگ و زندگی باهم، این "آری" و "نه" توأمان، تا کی؟
١۴ / ۴ / ١٣٨۵

نگاه آسمانی
تکانم بده
چون مردهای که در گور
و تلقینم کن
با صدایی رسا
کلمات عشق را.
نگاهت دستی شده است روی گلویم
نفس نمیتوانم
نفس...
از عصر که انگار در چشمانم گریستی
که انگار در چشمانت گریستم
بیپاسخی روشن برای کلام روشنت،
در بهت رهایم کردی.
به خیابانی شلوغ ریختم با باران نیمه کارهای که میبارید و نمیبارید
به خیابان...
بیخداحافظی از لیلا، رفتم به لیلایی ناتما ... نه ... تمامم بیندیشم
خیابان بیابان نبود و من لیلا
مجنون در جنون خودش خوش بود
دوباره به دنیای بیمرز برگشتم
و مرور کردم؛
تو را
خودم را
او را
مژگان!
با این سی و دو حرف، چطور میشود حرفهایم را به تو بگویم؟
مژگان!
شاعر!
همدل!
دردهای کوچک ما بزرگند
دردهای بزرگمان بزرگمان میکنند.
مژگان!
نگاهت را از روی گلویم بردار!
میخواهم نفس بکشم.

...
...
آن که خداحافظی می کند
امید است که برگردد.
بی خداحافظی رفته را خدا می داند...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
دستهای مریم عزیزم را می بوسم که برای پابند و دلبسته کردنم به این دنیای کوچک، قالبی از دریا تا آسمان برایم ساخت و من ترجیح دادم پرنده اش باشم.

واگویه
نمیدانم کجا خوانده بودم یا از که شنیده که:
میگوید این جا نمانید این سرزمین زمهریر است
...
میگوید اینجا نمانید اما کجا میتوان رفت...
این جا که سرهای خالی روی شکمهای سیر است*
اگر شما میدانید به من بگویید. فرقی نمیکند؛ نام شاعرش، یا آنجا که میتوان رفت را...
به هر حال آمدم آنچه البته به جایی نرسدم را در گوش کر افلاک بریزم
یادم هست که روزی نوشته بودم...
بگذریم
یادم هست که هیچکس نفهمید
باز بگذریم.
شبکههای گریه را عوض میکنم
درد روی درد میکُشد
اندوه را پس میزند وجودی که مدتهاست به اشباع رسیده است
مرا چه به گریه برای سیاست پدرسوخته که از عاطفۀ انسانهای بکر به نفع اقتصاد بهره میبرد...
مرا چه به اندوه هزاران کیلومتر آن سوتر
من که از حال همسایۀ همدیوارم بیخبرم
من که اشباعم از روزی هزار بار مردن
درون ها تیره شد باشد که از غیب / چراغی برکند خلوت نشینی
به تو باز خواهد گشت جهان
ایمان دارم.
این روزها دائم با خود میگویم: تو که سی و نه تا سیصد و شصت و پنج روز + چند روز، سر به فرمان ِ سر نداشتی این یک روز هم روش.
بگذریم...
تو چطوری عشق من؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* حظّ خواندن و باز خواندن شعر محمدکاظم کاظمی آنقدر هست که بیارزد به باز کردن صفحۀ کامنتها؛ که فروغ عزیزم زحمتش را کشیده و شعر را برایم نوشته.
ممنون از ذهن و بیان محمدکاظم کاظمی و لطف فروغ.

یادداشت
منظره
خورشید میشکنه قرق شب رو
هر صبح تازه میشه حضور نور
دل میسپره هوا به تپیدنها
تن میسپره زمین به عبور نور
تصویر پشت پنجرهها روشن
دنیا پر از شکوه صدا میشه
گل میکنه دوباره هزاران رنگ
هر صبح جشن آینهها میشه
هم میشه رو به آجری دیوار
هم میشه رو به منظره بنشینی
هر پنجره یه رنگه، یکیش عشقه
تو از کدوم پنجره میبینی؟
...

این دفتر بی معنی
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر آتش به، هم دیده پرآب اولی
من حال دل زاهد با خلق نخواهم گفت
کاین قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی، در دست شراب اولی
...

بی صدا
پیغام باد بود آن زن
که بر تو میگذشت
همچنان که نسیمی بر نشکفتههای راز
گم مانده بودی
کم میشدی
و در گذرگاه وحشی دوران
دوان
دوان
به درههای مه نزدیکتر
بیآنکه دلی به دریا زده باشی
سرد دویده بودی
مرد دویده بودی
درد
بی توقف
بی نگاه
بی نفس
آمد
چرخید
وزید بر گلبرگهای درهم تنیدهات
تنید
چون نرمای نسیمی بر خشونت تن خفتهات
بر خفتگی فراموش شده در لایههای تو در توی تو در تویت
بر قلب مقلوبت
انسان!
این روزها خواب، شب کرده است سپیدی بیصدایت را
به روز سیاه نشستن
در سایه سار مرگ، به تفرج خرامیدن است
پیغام باد بود
و وزید
طنطنۀ سرودی بود از حنجرۀ رودی
پیچیده در توقف کوهستان
پیچیده در پای غرور کوه
بیدار شو!
صبح به دیدارت آمده
پلک بزنی غرور غروب را شب خواهد شکست.
زن
صدای نسیمی بود
در گوش کوه خواند
و
آرام
در تاریکی شب محو شد.

شطح
به من میگفت بنویس
و کلمات را از من دریغ میکرد
میگفت ببین
و پنجرههای رو به رو را میبست
میگفت بخوان
و دستهایش را بغض سنگینی میکرد روی گلویم
نفس نمیرساند به ریههای هواخواهم
نور نمیداد به چشمهای منظرهخواهم
تنگی دیوارهای نزدیک
سردی دستهای بیبرکت
...
( نه
نمیخواهم اسیر قافیهها بروم به آن سو که حرفم نیست
پس به حرکت نمیاندیشم
هرچند که در پس جملهای ذهنم را به سوی خود به حرکت آورده باشد
پس؛ )
تنگی دیوارهای نزدیک
سردی دستهای بیبرکت
رودهای بیدریا
بغض گردابهای سرگردان
باغهای ...
حالا هم کلمه از من میدزد
ذهنم را به صدایی میبرد از من
دست از سرم برنمیدارد
دست از دستم برنمیدارد
باغیرت!
با غیرت میگوید که دوستم دارد
و به یادم میآورد
که این قدر
سرم را برمیگرداند
باز برمیگرداند
تا
دوباره به سویش نگاه کنم
شکوه سوزنده ایست
نگاه به خورشیدی که میخواهد چشمهایت برای همیشه مال خودش باشند
شکوه دردناکیست
این روزگار از او نوشتن
این روزها از این حرفها نوشتن
بخند!
مرد بیصدای این روزگار!
که موهایت را زنانه بر شانه ریختهای
و در چشمهای زنان
دنبال خطهای تیره روشن و درخششهای تازه میگردی
من با خط خودم مینویسم
به خط خودم خواهم رفت
و به روزگار پیش رو نگاه میکنم
که هر انسانی دنیای مستقلی دارد
و پادشاه سرزمین خود است
به پیامهایی که سرزمینهای بیمرز را به آنی درمینوردند
و کمترین صداها، صدای عشق خواهد بود
من پرت شدهام
اما فراموش نه
من گم شدهام
اما خاموش نه
من صدایم کم است
میدانم
تو با حنجرهات بخوان به وسعت صدای مردان
باغ را به یاد بلبلان بیاور
در عصر کلمات،
شعر
صدای زنجرهای کوچک خواهد شد،
در تاریکی شب گم
و باغ
تمام تاریکی پشت پنجره
بمان و ببین
روزهایی را که با دستهای ما شب میشوند
و شبهایی را که با دستهای ما روز
از تو گفتن نمیخواستم
تو را به کلماتم داد
و به ذهنم بیراهه
تا شکوهش را وصف نکنم
باغها را ناتمام گذاشت
برگها را وحشیانه ریخت
با رنگهای وحشی پاییز آمیخت
با باران صدایم کرد
و با هر قطرۀ باران
که بر گونهام ریخت
قول همخوابگیام را به یادم آورد
زیر سقف ابرهای گریان
روی فرش گستردۀ خاک و خاشاک
و به یاد تو
تو
که تا آمدی
تمام شادیها و غمها یکجا راه دلم را گرفتند
تو
که تا آمدیم بدانیم فرسنگها از سنگ ...
نمیگذارد از تو بنویسم
باغیرت!
چراغ ثانیهها روشن است
روی منظومهای تاریک
درد نمیشمرم
در جستجوی خودم
در خودکاوی
از کلمات نازل شده به ذهن و لحظه مدد میگیرم
از مرور برمیگردم
به دستهای فرسودۀ پدرم
و جسم خاک شدۀ مادرم
شک نمیکنم که پیغام سفر بهانهای بود تا مرگ پیش رویم بماند
سفری که هر روز به تعویق میافتد
سفری که لحظه لحظه تأخیر دارد
تا بدانم که باید همه را دوست بدارم
تا یادم بماند که عاشق بودن بزرگترین لذت زندههاست
یادم نمیرود
یادم نمیرود
آنچه به من شجاعت میداد
و ایمان
و استقامت
و سری که در آن همه چیز به یک تبدیل میشدند
یادم نمیرود
روزگار عشق یادم نمیرود.
به من بگو
با کدام صدای شبانهام میخوانی
با کدام لباس گریه بیایم
کتابهایم را در آغوش گرفتهام
و آمادهام
بارم در آغوش
دلم خالی
سرم تو
صدایم تمامی این کلمات که به سوی تمام شدن میروند
شادم که با توام
این روزهای خاص و خالص
ناب
ناب
پریشان نمیگویم
پریشان مخوان
به دشت وسیع بیانتهایی رسیدهام که در گفتگوی شبانهای
در کلمات یک دوست نشانم دادی
و روشنش کردی به برقی
لحظهای
تهی بی مر ز ی
تهی سر شا ر ی
که جز با سکوت نمیتوانم وصفش
چند سال درد را فشرده کردی
تا برهوت این لحظۀ جاودانه جان بگیرد.


